کارد و ترنج

 

 

پس چون [همسر عزیز] از مکرشان اطلاع یافت نزد آنان [کسى] فرستاد و محفلى برایشان آماده ساخت و به هر یک از آنان [میوه و] کاردى داد و [به یوسف] گفت بر آنان درآى پس چون [زنان] او را دیدند وى را بس شگرف یافتند و [از شدت هیجان] دستهاى خود را بریدند و گفتند منزه است‏ خدا این بشر نیست این جز فرشته ‏اى بزرگوار نیست (31)

 

 

[زلیخا] گفت این همان است که در باره او سرزنشم مى ‏کردید آرى من از او کام خواستم و[لى] او خود را نگاه داشت و اگر آنچه را به او دستور مى ‏دهم نکند قطعا زندانى خواهد شد و حتما از خوارشدگان خواهد گردید (32)

 

 

 

/ 0 نظر / 2 بازدید